سلام.
جمعه شب با دوسه تا از دوستان قرار گذاشتیم بریم عکاسی کجا؟پشت کوه.
صبح جمعه 3/2/89ساعت 30/5 از خونه زدیم بیرون منو فاطمی و زنده بودی و زمانی، بعداز یه ساعت رانندگی رسیدیم به روستای کلمه نه ببخشید شهرکلمه.اول شهر که رسیدیم چند زن درمزرعه کشت تنباکوگرفتارکاربودن ازآنها اجازه گرفتیم ماهم گرفتار کار شدیم البته نه کشاورزی، گرفتار عکاسی شدیم. با اینکه آسمون هم خیلی توهم بود هم آفتابی هم ابری هم گردوخاک عکسهای گرفتم که شما مشاهده میکنین.




بعد از یه ساعت عکاسی فاطمی بایکی ازدوستانش که قبلاهماهنگی کرده بود تماس گرفت بعداز10دقیقه پیداش شود.آقایون احمد آذربان، حسین خرسند، ما را بردن جای که یه خانواده عشایر زندگی میکردن عشایری که همیشه درحال کوچ فصلی هستن اما اینها۳سالی هست که یه جا نشین شدن.احمدی فامیل خانواده عشایری بود. یکی از بچهای عشایرکه در دانشگاه پیام نور اهرم درس میخوند. مادرخانواده گرفتار دوغ درست کردن بود. ما هم کمی کمکش کردیم و مشک را به هم زدیم .



از آقای احمدی سوال کردیم که گوسفند هم دارین؟
گفت : بله رفتن چرا تا نیم ساعت دیگه بر می گردن.
آقای احمدی دوغ تازه با یک مشت دارو گیاهی به ما تعارف کرد و بچها به ترتیب صابر و سید هر کدام دو لیوان و مرتضی كه شمارش از دستم رفت که چند لیوان...
خلاصه ما نشستیم منتظر گله گوسفند. که علف زیر پامون سبز شد و گله بر نگشت!
احمد پیشنهاد رفتن به مزرعه رو داد. مزرعه ای که پر از دانه های روغنی بود. این گیاه گلی داشت مانند گل زعفران که به آن می گفتنند زعفران قلابی. پشه و زنبور پروانه به وفور در مزرعه دیده می شد. خلاصه نیم ساعت هم آنجا مشغول عکاسی شدیم.



ظهر احمد و حسین ما را برای نهار دعوت نمودند.ما با ماشین کپ .جاده هم خاكي وخراب .با هزار سلام و صلوات راهی باغ دوستان شدیم برای نهار خوردن. جای شما خالی مرغ کباب كرديمو زدیم تو رگ. بچه ها نگین حرمتون باشه! بگین نوش جونتون! برای دیدن عکسها ديگه به وبلاگهای سید صابر و مرتضی بروید بد نیست.
|
+| نوشته شده توسط
در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389
|